اين جا مينويسم بنام.....حضرت......نور
شما ثابت كرديد كه در هنر دستي داريد...مطلبي كه براي شروع مسافر نيمه راه نوشته بوديد را خواندم...و قبل از آن با شم ادبي خودم يك حدس هايي زده بودم كه دست به قلم خوبي داريد
و الان هم اين تصوير زيبا با تركيبات هنرمندانه خود گواهي بر حرف من است...خيلي دوست داشتم در آسمان،از كربلا چه خبر ،بمانم...ولي.....شايد هم.....
به هر حال صباح رفت...اميدوارم دوستان از كربلا چه خبر در آسمانش مانور بدهند و با ستاره ها خوش باشند....
اگر موجبات آزار ديگران را شدم متاسفم
در آخر شعري را كه براي وبلاگم گفتم مينويسم :
اين گونه با تو سخن آغاز مي كنم
آكنده باز فضا را ز راز ميكنم
اين آخرين حرفها را ترانه ميكنم
شايد كه حرفها را بهانه ميكنم
از روزگار شناختنها ديريست خسته ام
با كوي نا آشنايي من عهد بسته ام
من يك كبوتر آزاد در هواي دوست
دنبال آشيانه روان در قفاي دوست
از دورها ميايم و تنها نگاه ميكنم
با نورها شب خود را پگاه ميكنم
گه گه ولي به دفتر تو من سر ميزنم
در صفحه ي خيالي تو من پر ميزنم
هر قدر اشك بيايد به چشم من
مانند حس ژاله احساس بر چمن
آنرا ضميمه اين پيك ساخته ام
وانگه بسوي كوي تو تاخته ام
اكنون كه دل زينجا پر ميكشد
با حس غم كمي از درد ميچشد
بدرود اي پر ستاره آسمانت
مهري عجين عشق گردد سايبانت
به پايان آمد اين دفتر /حكايت.......
پايان صباح......