سه شنبه 87 دی 3 , ساعت 1:59 عصر
سلام نمیدونم چرا می خوام یه مطلبی با این مذمون بذارم اما این روزا خیلی دلم گرفته اما نه از این دنیا واین زمونه بلکه از خودم آره خودم مگه میشه یه آدم مثل من بیمعرفت باشه شما بگید آره شما بگید منی که هیچ ندارم جز نامردی، من با این دستای خالی چه کنم با چه رویی دوباره دستامو رو به آسمون بگیرم چگونه ...
اما خدا من جز تو کسی رو ندارم می دونم خیلی خیلی غفلت کردم ، دل امام زمان و به درد آووردم اما خدا ...
 اما بذار اینجوری شروع کنم قدم به قدم میدونی می خوام چی بگم ،بذار دلمو بزنم به دریا و هرچی دلم میگه بنویسم میگم آقا جون منم ،آره منم همونی که هر روز هر هفته باعث می شه که گریه کنی نه فکر نکنی که از اینکار افتخار میکنم نه اومدم بگم آقا شرمندم آقا رو سیاهم توقع ندارم به همین راحتی منو ببخشی اما می خوام بگم آقا اگه میشه روتو ازم بر نگردون آقا اگه تو نباشی من دیگه هیچی نمی خوام یعنی من هیچ چیزی رو بی تو نمی خوام آقا جون امروز میخوام بهت بگم که اومدم دستمو بدم به دستت تا منو ببری پیش خدا منم مثل این بچه کوچیکا که خطایی کردنو خجالت می کشن پشتت قایم شم بعد کم کم بیام جلو اونوقت بشینم یه گوشه های های گریه کنم و بگم: الهی من لی غیرک بگم خدا منو ببخش که هم تو رو و هم خودمو فراموش کردم بگم خدا دوست دارم فریاد بزنم و فقط تو رو صدا بزنم خدا منم، بدترین و روسیاه ترین بنده ی تو نجاتم بده ، نجاتم بده ، خدا درست که گنه کارم ، درست که رو سیاهم اما به خودت قسم دوست دارم ، عاشقتم ،عاشق تو خدا عاشق امام زمان اما یه عاشق فراموش کار ،تو رو به ابوتراب تو رو به ام ابیها قسم منو ببخش، منو ببخش، منو ببخش...

نوشته شده توسط حامیدر | نظرات دیگران [ نظر]
|